مرد خوشحال از راي دادگاه ،با قيافه اي حق به جانب دست كودك راگرفت و از پله هاي خروجي دادگاه به سمت خيابان رفت ،كودك اما نگاهش به پشت سر و چشمان خيس مادرش بود ،مادراما نا اميد از قانون و عدالت بود ،ناگهان صداي ترمزاتومبيلي نگاهش را به سمت خيابان كشاند،مرد خونين بر زمين بود و كودك رها !
سهشنبه ۳۱ مهٔ ۲۰۱۱
دوشنبه ۳۰ مهٔ ۲۰۱۱
يادت هست زيباي من ؟!
يادت هست زيباي من!
روزي را كه هيچ توشه اي نداشتم براي همسفر شدن با تو ،
اما تو قبول كردي تا همسفرم شوي ،
لبخندت را ره توشه سفرمان ساختي و دلم را در عوض بردي ...
يادت مي آيد ؟!
روزي را كه هيچ توشه اي نداشتم براي همسفر شدن با تو ،
اما تو قبول كردي تا همسفرم شوي ،
لبخندت را ره توشه سفرمان ساختي و دلم را در عوض بردي ...
يادت مي آيد ؟!
مشترك فيد داستان پاره شويد
از خاطرات يك ايده آليست /آنتوان چخوف
چخوف را خيلي دوست دارم ،به نظرم داستانهاي كوتاه چخوف مثل يك كتاب درسي براي داستان نويسي است .
اين هم داستان كوتاهي از چخوف:
دهم ماه مه بود كه مرخصي 28 روزه گرفتم ، از صندوقدار اداره مان با هزار و يك چرب زباني ، صد روبل مساعده دريافت كردم و بر آن شدم به هر قيمتي كه شده يك بار « زندگي » درست و حسابي بكنم ــ از آن زندگي هايي كه خاطره اش تا ده سال بعد هم از ياد نميرود.
هيچ ميدانيد كه مفهوم كلمه ي « يك بار زندگي كردن » چيست؟ به اين معنا نيست كه انسان براي تماشاي يك اپرت به تئاتر تابستاني برود ، بعد شام مفصلي بخورد و مقارن سحر ، شاد و شنگول به خانه بازگردد ، و باز به اين معنا نيست كه نخست به نمايشگاه تابلوهاي نقاشي و از آنجا به مسابقات اسب دواني برود و در شرط بندي شركت كند و پولي بر باد دهد. اگر ميخواهيد يك بار زندگي درست و حسابي كرده باشيد ، سوار قطار شويد و به جايي عزيمت كنيد كه هوايش آكنده از بوهاي ياس بنفش و گيلاس وحشي است ؛ به جايي برويد كه انبوه گل استكاني و لاله عباسي از پي هم از دل خاكش سر بر آورده اند و چشمهايتان را با رنگ سفيد ملايمشان و با ژاله هاي ريز الماسگونشان نوازش ميدهند. آنجا ، در فضاي وسيع و گسترده ، در آغوش جنگل سرسبز و جويبارهاي پر زمزمه اش ، در ميان پرندگان و حشرات سبز رنگ ، به مفهوم راستين كلمه ي « يك بار زيستن » پي خواهيد برد! به آنچه كه گفته شد بايد دو سه برخورد با كلاه هاي لبه پهن زنانه و چند جفت چشم و نگاه هاي سريعشان و همين طور چند پيش بند سفيد نيز اضافه شود … و وقتي ورقه مرخصي ام را در دست و لطف و احسان صندوقدار را در جيب داشتم و عازم ييلاق بودم اقرار ميكنم كه به چيزي جز اينها نمي انديشيدم.
به توصيه ي دوستي در ويلايي كه سوفيا پاولونا كنيگينا اجاره كرده بود اتاقي گرفتم. او ، يكي از اتاقهاي ويلا را ــ با مبلمان و همه ي وسايل راحتي ، به اضافه ي خورد و خوراك ــ اجاره ميداد. برخلاف انتظارم ، كار اجاره ي اتاق خيلي زود انجام شد ، به اين ترتيب كه به پرروا عزيمت كردم ، ويلاي ييلاقي خانم كنيگينا را يافتم و يادم مي آيد كه به مهتابي ويلا پا گذاشتم و … دست و پايم را گم كردم. مهتابي اش جمع و جور و راحت و دلپذير بود اما دلپذيرتر و (اجازه بفرماييد بگويم) راحتتر از خود مهتابي ، خانم جواني بود اندكي فربه كه پشت ميزي نشسته و سرگرم صرف چاي بود. زن جوان چشمهاي خود را تنگ كرد و به من خيره شد و پرسيد:
ــ چه فرمايشي داريد؟
جواب دادم:
ــ لطفاً بنده را ببخشيد … من … انگار عوضي آمده ام … دنبال ويلاي خانم كنيگينا مي گشتم …
ــ خودم هستم … چه فرمايشي داريد؟
دست و پايم را گم كردم … من هميشه عادت داشتم مالكان آپارتمانها و ويلاها را به شكل و شمايل زنهاي پير و رماتيسمي كه بوي درد قهوه هم ميدهند در نظرم مجسم كنم اما حالا … بقول هاملت: « نجاتمان دهيد ، اي فرشتگان آسماني! » زني زيبا و باشكوه و دلفريب و جذاب ، روبروي من نشسته بود. مقصودم را تته پته كنان در ميان نهادم. گفت:
ــ آه ، بسيار خوشوقتم! بفرماييد بنشينيد! اتفاقاً در اين مورد نامه اي از دوست مشتركمان داشتم. چاي ميل ميكنيد؟ با سرشير ميخوريد يا ليمو؟
انسان كافي است چند دقيقه اي پاي صحبت تيره اي از زنان (و بطور اعم ، زنان موبور) بنشيند تا خويشتن را در خانه ي خود بيانگارد و چنين احساس كند كه با آنها از ديرباز آشناست. سوفيا پاولونا نيز در شمار زناني از همين تيره بود. پيش از آنكه بتوانم اولين ليوان چاي را به آخر برسانم ، دستگيرم شد كه او شوهر ندارد و با بهره ي پولش امرار معاش ميكند و قرار است به زودي عمه اش براي مدتي مهمانش باشد. در همان حال به انگيزه ي اجاره دادن يكي از اتاقهايش هم پي بردم ؛ ميگفت كه اولاً 120 روبل اجاره اي كه خودش ميپردازد براي يك زن تنها بسيار سنگين است و ثانياً بيم از آن دارد كه شبها دزدي يا روزها دهقاني وحشت انگيز وارد ويلا شود و برايش دردسر ايجاد كند. از اين رو چنانچه اتاق گوشه اي ويلا را به زن يا مردي مجرد اجاره دهد نبايد از اين بابت ، مورد ملامت قرار بگيرد.
شيره ي مربا را كه به ته قاشق ماسيده بود ليسيد و آه كشان گفت:
ــ اما مستأجر مرد را به زن ترجيح ميدهم! از يك طرف گرفتاري آدم با مردها كمتر است و از طرف ديگر وجود يك مرد در خانه ، از وحشت تنهايي ميكاهد …
خلاصه ، ساعتي بعد با سوفيا پاولونا دوست شده بودم. هنگامي كه ميخواستم خداحافظي كنم و به اتاقم بروم گفتم:
ــ راستي يادم رفت بپرسم! ما درباره ي همه چيز صحبت كرديم جز اصل مطلب! بابت اقامتم كه به مدت 28 روز خواهد بود چقدر بايد بپردازم؟ البته به اضافه ي ناهار … و چاي و غيره …
ــ مطلب ديگري پيدا نكرديد كه درباره اش حرف بزنيد؟ هر چقدر ميتوانيد بپردازيد … من كه اتاق را بخاطر كسب درآمد اجاره نميدهم بلكه همين طوري … براي نجات از تنهايي … ميتوانيد 25 روبل بپردازيد؟
بديهي است كه مي توانستم. به اين ترتيب زندگي ام در ييلاق شروع شد … اين زندگي از آن رو جالب است كه روزش به روز ميماند و شبش به شب ، و چه زيباست اين يكنواختي! چه روزها و چه شبهايي! خواننده ي عزيز ، چنان به شوق و ذوق آمده بودم كه اجازه ميخواهم شما را بغل كنم و ببوسم! صبحها ، فارغ از انديشه ي مسئوليتهاي اداري ، چشم ميگشودم و به صرف چاي با سرشير مي نشستم. حدود ساعت يازده صبح ، جهت عرض « صبح بخير » ميرفتم خدمت سوفيا پولونا و در خدمت ايشان قهوه و سرشير جانانه ميل ميكردم و بعد ، تا ظهر نوبت وراجي هايمان بود. ساعت 2 بعدازظهر ، ناهار … و چه ناهاري! در نظرتان مجسم كنيد كه مانند گرگ ، گرسنه هستيد ،مي نشينيد پشت ميز غذاخوري و يك گيلاس بزرگ پر از عرق تمشك را تا ته سر ميكشيد و گوشت داغ خوك و ترشي ترب كوهي را مزه ي عرقتان ميكنيد. بعد ، گوشت قرمه يا آش سبزيجات با خامه و غيره و غيره را هم در نظرتان مجسم كنيد. ناهار كه صرف شد ، خواب قيلوله و استراحتي آرام و بي دغدغه ، و قرائت رمان ، و از جا جهيدنهاي پي در پي ، زيرا سوفيا پاولونا گاه و بيگاه در آستانه ي در اتاقتان ظاهر ميشود و ــ « راحت باشيد! مزاحمتان نميشوم! » … بعد ، نوبت به آبتني ميرسد. غروبها تا ديروقت ، گردش و پياده روي در معيت سوفيا پاولونا … در نظرتان مجسم كنيد كه شامگاهان ، آنگاه كه جز بلبل و حواصلي كه هر از گاه فرياد بر ميكشد ، همه چيز در خواب خوش غنوده است ، و آنگاه كه باد ملايم ، همهمه ي يك قطار دوردست را به آهستگي در گوشهايتان زمزمه ميكند ، در بيشه اي انبوه يا در طول خاكريز خط راه آهن ، شانه به شانه ي زني موبور و اندكي فربه ، قدم ميزنيد. او از خنكاي شامگاهي كز ميكند و سيماي رنگپريده از مهتابش را گاه به گاه به سمت شما ميگرداند … فوق العاده است! عاليست!
هنوز هفته اي از اقامتم در ييلاق نگذشته بود كه همان اتفاقي رخ داد كه شما ، خواننده ي عزيز ، مدتي است انتظار وقوعش را ميكشيد ــ اتفاقي كه هيچ داستان جالب و گيرا را از آن گريز نيست … ديگر نميتوانستم مقاومت و خويشتن داري كنم … اظهار عشق كردم … او گفته هايم را با خونسردي ، تقريباً با سردي بسيار گوش كرد ــ گفتي كه از مدتها پيش منتظر شنيدن اين حرفها بود ؛ فقط لبهاي ظريف خود را اندكي كج و معوج كرد ــ انگار كه قصد داشت بگويد: « اين كه اينهمه صغرا و كبرا چيدن نداشت؟ »
28 روز بسان ثانيه اي گذشت. در آخرين روز مرخصي ام ، غمگين و ارضا نشده ، با سوفيا پاولونا و با ييلاق وداع كردم. هنگامي كه مشغول بستن چمدانم بودم ، روي كاناپه نشسته بود و اشك چشمهاي زيبايش را خشك ميكرد. من كه به زحمت قادر ميشدم از جاري شدن اشكم جلوگيري كنم ، دلداري اش دادم و سوگند خوردم كه در تعطيلات آخر هفته به ديدنش بيايم و در زمستان هم ، در مسكو ، به خانه اش سر بزنم. ناگهان به ياد اجاره ي اتاق افتادم و گفتم:
ــ آه عزيزم ، فراموش كردم حسابم را تسويه كنم! لطفاً بگو چقدر بدهكارم؟
« طرف » من ، هق هق كنان جواب داد:
ــ چه عجله اي داري … باشد براي يك وقت ديگر …
ــ چرا يك وقت ديگر؟ عزيزم ، حساب حساب است و كاكا برادر! گذشته از اين ، دوست ندارم به حساب تو زندگي كرده باشم. سوفيا ، عزيزم خواهش ميكنم تعارف را بگذاري كنار … چقدر بدهكارم؟
كشو ميز را هق هق كنان بيرون كشيد و گفت:
ــ چيزي نيست … قابل تو را ندارد …. مي تواني بعداً بدهي …
لحظه اي در كشو ميز كاوش كرد و دمي بعد ، كاغذي را از آن تو در آورد و به طرف من دراز كرد.
پرسيدم:
ــ صورتحساب است؟ حالا درست شد! … بسيار هم عاليست! … (عينك بر چشم نهادم) همين الان هم تسويه حساب ميكنم … (نگاه سريعي به صورتحساب افكندم) جمعاً … صبر كن ببينم! چقدر؟ … جمعاً … عزيزم اشتباه نميكني؟ نوشته اي جمعاً 212 روبل و 44 كوپك. اين كه صورتحساب من نيست!
ــ مال توست ، دودو جان! خوب نگاهش كن!
ــ آخر چرا اين قدر زياد؟ … 25 روبل بابت اجاره ي اتاق و خورد و خوراك ، قبول … قسمتي از حقوق كلفت ــ سه روبل ؛ اينهم قبول.
با چشمهاي گريانش ، شگفت زده نگاهم كرد و با صداي كشدارش پرسيد:
ــ نمي فهمم دودو جان … تو به من اطمينان نميكني؟ پس ، صورتحساب را بخوان! عرق تمشك را تو ميخوردي … من كه نميتوانستم با 25 روبل اجاره ، ودكا را هم سر ميز بياورم! قهوه و سرشير براي چاي و … بعدش هم توت فرنگي و خيارشور و آلبالو … همين طور سرشير براي قهوه … تو كه طي نكرده بودي قهوه هم بخوري ولي هر روز ميخوردي! بهر صورت آنقدر ناقابل است كه اگر اصرار داشته باشي 12 روبلش را هم نميگيرم ، تو 200 روبل بده.
ــ اما اينجا يك رقم 75 روبلي هم مي بينم كه نمي دانم بابت چيست … راستي اين 75 روبل از كجا آمده؟
ــ عجب! اختيار داري! خودت نمي داني بابت چيست؟
به چهره اش نگريستم. قيافه اش چنان صادق و روشن و شگفت زده بود كه نتوانستم حتي كلمه اي بر زبان بياورم. صد روبل موجودي پولم را به او دادم ، صد روبل هم سفته امضا كردم و چمدانم را بر دوش گرفتم و به طرف ايستگاه راه آهن رهسپار شدم.
راستي خوانندگان عزيز ، بين شما كسي پيدا نميشود كه صد روبل به من قرض بدهد؟
هيچ ميدانيد كه مفهوم كلمه ي « يك بار زندگي كردن » چيست؟ به اين معنا نيست كه انسان براي تماشاي يك اپرت به تئاتر تابستاني برود ، بعد شام مفصلي بخورد و مقارن سحر ، شاد و شنگول به خانه بازگردد ، و باز به اين معنا نيست كه نخست به نمايشگاه تابلوهاي نقاشي و از آنجا به مسابقات اسب دواني برود و در شرط بندي شركت كند و پولي بر باد دهد. اگر ميخواهيد يك بار زندگي درست و حسابي كرده باشيد ، سوار قطار شويد و به جايي عزيمت كنيد كه هوايش آكنده از بوهاي ياس بنفش و گيلاس وحشي است ؛ به جايي برويد كه انبوه گل استكاني و لاله عباسي از پي هم از دل خاكش سر بر آورده اند و چشمهايتان را با رنگ سفيد ملايمشان و با ژاله هاي ريز الماسگونشان نوازش ميدهند. آنجا ، در فضاي وسيع و گسترده ، در آغوش جنگل سرسبز و جويبارهاي پر زمزمه اش ، در ميان پرندگان و حشرات سبز رنگ ، به مفهوم راستين كلمه ي « يك بار زيستن » پي خواهيد برد! به آنچه كه گفته شد بايد دو سه برخورد با كلاه هاي لبه پهن زنانه و چند جفت چشم و نگاه هاي سريعشان و همين طور چند پيش بند سفيد نيز اضافه شود … و وقتي ورقه مرخصي ام را در دست و لطف و احسان صندوقدار را در جيب داشتم و عازم ييلاق بودم اقرار ميكنم كه به چيزي جز اينها نمي انديشيدم.
به توصيه ي دوستي در ويلايي كه سوفيا پاولونا كنيگينا اجاره كرده بود اتاقي گرفتم. او ، يكي از اتاقهاي ويلا را ــ با مبلمان و همه ي وسايل راحتي ، به اضافه ي خورد و خوراك ــ اجاره ميداد. برخلاف انتظارم ، كار اجاره ي اتاق خيلي زود انجام شد ، به اين ترتيب كه به پرروا عزيمت كردم ، ويلاي ييلاقي خانم كنيگينا را يافتم و يادم مي آيد كه به مهتابي ويلا پا گذاشتم و … دست و پايم را گم كردم. مهتابي اش جمع و جور و راحت و دلپذير بود اما دلپذيرتر و (اجازه بفرماييد بگويم) راحتتر از خود مهتابي ، خانم جواني بود اندكي فربه كه پشت ميزي نشسته و سرگرم صرف چاي بود. زن جوان چشمهاي خود را تنگ كرد و به من خيره شد و پرسيد:
ــ چه فرمايشي داريد؟
جواب دادم:
ــ لطفاً بنده را ببخشيد … من … انگار عوضي آمده ام … دنبال ويلاي خانم كنيگينا مي گشتم …
ــ خودم هستم … چه فرمايشي داريد؟
دست و پايم را گم كردم … من هميشه عادت داشتم مالكان آپارتمانها و ويلاها را به شكل و شمايل زنهاي پير و رماتيسمي كه بوي درد قهوه هم ميدهند در نظرم مجسم كنم اما حالا … بقول هاملت: « نجاتمان دهيد ، اي فرشتگان آسماني! » زني زيبا و باشكوه و دلفريب و جذاب ، روبروي من نشسته بود. مقصودم را تته پته كنان در ميان نهادم. گفت:
ــ آه ، بسيار خوشوقتم! بفرماييد بنشينيد! اتفاقاً در اين مورد نامه اي از دوست مشتركمان داشتم. چاي ميل ميكنيد؟ با سرشير ميخوريد يا ليمو؟
انسان كافي است چند دقيقه اي پاي صحبت تيره اي از زنان (و بطور اعم ، زنان موبور) بنشيند تا خويشتن را در خانه ي خود بيانگارد و چنين احساس كند كه با آنها از ديرباز آشناست. سوفيا پاولونا نيز در شمار زناني از همين تيره بود. پيش از آنكه بتوانم اولين ليوان چاي را به آخر برسانم ، دستگيرم شد كه او شوهر ندارد و با بهره ي پولش امرار معاش ميكند و قرار است به زودي عمه اش براي مدتي مهمانش باشد. در همان حال به انگيزه ي اجاره دادن يكي از اتاقهايش هم پي بردم ؛ ميگفت كه اولاً 120 روبل اجاره اي كه خودش ميپردازد براي يك زن تنها بسيار سنگين است و ثانياً بيم از آن دارد كه شبها دزدي يا روزها دهقاني وحشت انگيز وارد ويلا شود و برايش دردسر ايجاد كند. از اين رو چنانچه اتاق گوشه اي ويلا را به زن يا مردي مجرد اجاره دهد نبايد از اين بابت ، مورد ملامت قرار بگيرد.
شيره ي مربا را كه به ته قاشق ماسيده بود ليسيد و آه كشان گفت:
ــ اما مستأجر مرد را به زن ترجيح ميدهم! از يك طرف گرفتاري آدم با مردها كمتر است و از طرف ديگر وجود يك مرد در خانه ، از وحشت تنهايي ميكاهد …
خلاصه ، ساعتي بعد با سوفيا پاولونا دوست شده بودم. هنگامي كه ميخواستم خداحافظي كنم و به اتاقم بروم گفتم:
ــ راستي يادم رفت بپرسم! ما درباره ي همه چيز صحبت كرديم جز اصل مطلب! بابت اقامتم كه به مدت 28 روز خواهد بود چقدر بايد بپردازم؟ البته به اضافه ي ناهار … و چاي و غيره …
ــ مطلب ديگري پيدا نكرديد كه درباره اش حرف بزنيد؟ هر چقدر ميتوانيد بپردازيد … من كه اتاق را بخاطر كسب درآمد اجاره نميدهم بلكه همين طوري … براي نجات از تنهايي … ميتوانيد 25 روبل بپردازيد؟
بديهي است كه مي توانستم. به اين ترتيب زندگي ام در ييلاق شروع شد … اين زندگي از آن رو جالب است كه روزش به روز ميماند و شبش به شب ، و چه زيباست اين يكنواختي! چه روزها و چه شبهايي! خواننده ي عزيز ، چنان به شوق و ذوق آمده بودم كه اجازه ميخواهم شما را بغل كنم و ببوسم! صبحها ، فارغ از انديشه ي مسئوليتهاي اداري ، چشم ميگشودم و به صرف چاي با سرشير مي نشستم. حدود ساعت يازده صبح ، جهت عرض « صبح بخير » ميرفتم خدمت سوفيا پولونا و در خدمت ايشان قهوه و سرشير جانانه ميل ميكردم و بعد ، تا ظهر نوبت وراجي هايمان بود. ساعت 2 بعدازظهر ، ناهار … و چه ناهاري! در نظرتان مجسم كنيد كه مانند گرگ ، گرسنه هستيد ،مي نشينيد پشت ميز غذاخوري و يك گيلاس بزرگ پر از عرق تمشك را تا ته سر ميكشيد و گوشت داغ خوك و ترشي ترب كوهي را مزه ي عرقتان ميكنيد. بعد ، گوشت قرمه يا آش سبزيجات با خامه و غيره و غيره را هم در نظرتان مجسم كنيد. ناهار كه صرف شد ، خواب قيلوله و استراحتي آرام و بي دغدغه ، و قرائت رمان ، و از جا جهيدنهاي پي در پي ، زيرا سوفيا پاولونا گاه و بيگاه در آستانه ي در اتاقتان ظاهر ميشود و ــ « راحت باشيد! مزاحمتان نميشوم! » … بعد ، نوبت به آبتني ميرسد. غروبها تا ديروقت ، گردش و پياده روي در معيت سوفيا پاولونا … در نظرتان مجسم كنيد كه شامگاهان ، آنگاه كه جز بلبل و حواصلي كه هر از گاه فرياد بر ميكشد ، همه چيز در خواب خوش غنوده است ، و آنگاه كه باد ملايم ، همهمه ي يك قطار دوردست را به آهستگي در گوشهايتان زمزمه ميكند ، در بيشه اي انبوه يا در طول خاكريز خط راه آهن ، شانه به شانه ي زني موبور و اندكي فربه ، قدم ميزنيد. او از خنكاي شامگاهي كز ميكند و سيماي رنگپريده از مهتابش را گاه به گاه به سمت شما ميگرداند … فوق العاده است! عاليست!
هنوز هفته اي از اقامتم در ييلاق نگذشته بود كه همان اتفاقي رخ داد كه شما ، خواننده ي عزيز ، مدتي است انتظار وقوعش را ميكشيد ــ اتفاقي كه هيچ داستان جالب و گيرا را از آن گريز نيست … ديگر نميتوانستم مقاومت و خويشتن داري كنم … اظهار عشق كردم … او گفته هايم را با خونسردي ، تقريباً با سردي بسيار گوش كرد ــ گفتي كه از مدتها پيش منتظر شنيدن اين حرفها بود ؛ فقط لبهاي ظريف خود را اندكي كج و معوج كرد ــ انگار كه قصد داشت بگويد: « اين كه اينهمه صغرا و كبرا چيدن نداشت؟ »
28 روز بسان ثانيه اي گذشت. در آخرين روز مرخصي ام ، غمگين و ارضا نشده ، با سوفيا پاولونا و با ييلاق وداع كردم. هنگامي كه مشغول بستن چمدانم بودم ، روي كاناپه نشسته بود و اشك چشمهاي زيبايش را خشك ميكرد. من كه به زحمت قادر ميشدم از جاري شدن اشكم جلوگيري كنم ، دلداري اش دادم و سوگند خوردم كه در تعطيلات آخر هفته به ديدنش بيايم و در زمستان هم ، در مسكو ، به خانه اش سر بزنم. ناگهان به ياد اجاره ي اتاق افتادم و گفتم:
ــ آه عزيزم ، فراموش كردم حسابم را تسويه كنم! لطفاً بگو چقدر بدهكارم؟
« طرف » من ، هق هق كنان جواب داد:
ــ چه عجله اي داري … باشد براي يك وقت ديگر …
ــ چرا يك وقت ديگر؟ عزيزم ، حساب حساب است و كاكا برادر! گذشته از اين ، دوست ندارم به حساب تو زندگي كرده باشم. سوفيا ، عزيزم خواهش ميكنم تعارف را بگذاري كنار … چقدر بدهكارم؟
كشو ميز را هق هق كنان بيرون كشيد و گفت:
ــ چيزي نيست … قابل تو را ندارد …. مي تواني بعداً بدهي …
لحظه اي در كشو ميز كاوش كرد و دمي بعد ، كاغذي را از آن تو در آورد و به طرف من دراز كرد.
پرسيدم:
ــ صورتحساب است؟ حالا درست شد! … بسيار هم عاليست! … (عينك بر چشم نهادم) همين الان هم تسويه حساب ميكنم … (نگاه سريعي به صورتحساب افكندم) جمعاً … صبر كن ببينم! چقدر؟ … جمعاً … عزيزم اشتباه نميكني؟ نوشته اي جمعاً 212 روبل و 44 كوپك. اين كه صورتحساب من نيست!
ــ مال توست ، دودو جان! خوب نگاهش كن!
ــ آخر چرا اين قدر زياد؟ … 25 روبل بابت اجاره ي اتاق و خورد و خوراك ، قبول … قسمتي از حقوق كلفت ــ سه روبل ؛ اينهم قبول.
با چشمهاي گريانش ، شگفت زده نگاهم كرد و با صداي كشدارش پرسيد:
ــ نمي فهمم دودو جان … تو به من اطمينان نميكني؟ پس ، صورتحساب را بخوان! عرق تمشك را تو ميخوردي … من كه نميتوانستم با 25 روبل اجاره ، ودكا را هم سر ميز بياورم! قهوه و سرشير براي چاي و … بعدش هم توت فرنگي و خيارشور و آلبالو … همين طور سرشير براي قهوه … تو كه طي نكرده بودي قهوه هم بخوري ولي هر روز ميخوردي! بهر صورت آنقدر ناقابل است كه اگر اصرار داشته باشي 12 روبلش را هم نميگيرم ، تو 200 روبل بده.
ــ اما اينجا يك رقم 75 روبلي هم مي بينم كه نمي دانم بابت چيست … راستي اين 75 روبل از كجا آمده؟
ــ عجب! اختيار داري! خودت نمي داني بابت چيست؟
به چهره اش نگريستم. قيافه اش چنان صادق و روشن و شگفت زده بود كه نتوانستم حتي كلمه اي بر زبان بياورم. صد روبل موجودي پولم را به او دادم ، صد روبل هم سفته امضا كردم و چمدانم را بر دوش گرفتم و به طرف ايستگاه راه آهن رهسپار شدم.
راستي خوانندگان عزيز ، بين شما كسي پيدا نميشود كه صد روبل به من قرض بدهد؟
مشترك فيد داستان پاره شويد
برچسبها:
آنتوان چخوف
شنبه ۲۸ مهٔ ۲۰۱۱
سالهاي تحمل!
قاضي:خب هر دوتون با طلاق موافقيد؟
مرد:من موافقم آقاي قاضي .
و اما زن مردد بود ،خودشان توافق كرده بودند از يكديگر جدا شوند،از زندگي با كسي كه هيچ نقطه اشتراكي با او نداشت خسته شده بود،به ياد دوراني افتاد كه عاشقش بود:
"دختري شانزده ساله بود كه عاشق مردي ده سال بزرگتر از خودش شده بود،مردي كه فقط يك بار او را در مراسم ختم يكي از اقوام مشتركشان ديده بود ،پس از آن بود كه مرد به خواستگاريش آمد،وضع ماليش بد نبود،كاسب بود و. اهل تجارت ،ظاهرش نه آنقدر بد بود كه در نگاه اول ردش كني و نه آنقدر خوب كه خاطر خواهش شوي!اگر اصرار او نبود شايد اصلا زنش نميشد ،خانواده اش مخالف ازدواج در اين سن بودند ،خودش هم بيشتر دوست داشت درس بخواند ،اصلا هنوز عاشق نشده بود ،دوست داشت با كسي زندگي كند كه عاشقش باشد ،ولي مرد دست بردار نبود آنقدر آمد و رفت كه دختر عاشقش شد،عاشق سماجتش و عاشق اينهمه دوست داشتنش !،كم كم حس كرد كه او هم دوستش دارد و با كسي غير از او نميتواند زندگي كند،زندگي مشتركشان را با شرط ادامه تحصيل آغاز كردند ،آنقدر خوب و شيرين بود كه هنوز هم وقتي ياد آن دوران مي افتد لبخند رضايت بر لبانش مينشيند.ولي اين شيريني زياد طول نكشيد،خيلي زود تفاوتها شروع شد،او عاشق درس و مدرسه بود و مردش سرش به حساب و كتاب گرم بود.ااو عشق ميخواست ولي مردش پول برايش مي آورد.دخترشان كه به دنيا آمد زندگيش سخت تر شد ،هم تحصيل و هم خانه داري وهم مادري ،مردش به بهانه بچه او را از ادامه تحصيل بازداشت ،با اينكه برايش سخت بود ولي به خاطر دخترش تحمل كرد ،مدرسه نميرفت ولي كتاب را فراموش نكرد ،هر چه گيرش مي آمد ميخواند،از رمانهاي عاشقانه تا كتابهاي تاريخي و آموزش آشپزي و بچه داري ،كتاب تنها دلخوشيش بود كه او را آرام ميكرد. كم كم حس كرد با هم خيلي فرق دارند ،او ازيك دنيا و مردش از دنياي ديگري بود ،دخترش بزرگتر شده بود ،دنيا را بدون دخترش نميتوانست تصور كند .ديگر مردش برايش غريبه بود ،اين بود كه به درخواست مردش براي طلاق توافقي جواب مثبت داد،"
ولي حالا دو دل بود ،اگر جدا ميشدند دخترش مال او نبود ،دلش هري ريخت پايين ،اشك در چشمانش جمع شده بود ،زندگي بدون دخترش برايش جهنمي بيش نبود ،حاضر بود مانند يك غريبه در خانه باشد ولي دخترش را از او نگيرند،حتي فكر كردنش هم برايش دردآور بود .
قاضي:خانم شما چطور،موافقيد جدا شويد؟
زن:ببخشيد آقاي قاضي ولي من موافق نيستم .من ميخوام زندگي كنم ،به خاطر دخترم ميخوام باهاش زندگي كنم! مشترك فيد داستان پاره شويد
برچسبها:
داستان پاره
پنجشنبه ۲۶ مهٔ ۲۰۱۱
ترديد!
هنوز ترديد داشت كه برود يا نه ؟!از چند روز قبل كه رييس شركت ازاو خواسته بود كه جمعه صبح به شركت بيايد تا كارهاي عقب مانده را با او انجام دهد شك و ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود.شك به نيت رييسش و ترس از بي آبرو شدن!
او دختري 25 ساله با قيافه اي تقريبا معمولي بود كه پس از فارغ التحصيلي از دانشگاه با هزار دوندگي توانسته بود اين شغل را براي خودش دست و پا كند.براي او كه پدرش را از دست داده بود و با مادر ش زندگي ميكرد همين شغل هم غنيمت بود ،ميتوانست با پول اين كار،رنجي را كه مادرش براي بزرگ كردن و تحصيلش كشيده بود جبران كند.
محيط شركت آرام و دوستانه بود ،فقط نگاههاي رييس شركت بود كه وقتي به اتاقش براي تحويل كار ميرفت عذابش ميداد.رييس شركت مردي حدودا 50 ساله با ظاهري مرتب و آراسته و موهاي جو گندمي بود كه چهره اش را زيباتر كرده بود.هيچ يك از كسانيكه در شركت كار ميكردند از زندگي شخصي او اطلاعي نداشتند ،حتي منشي 30 ساله اش كه زني متاهل بود .
بالاخره بر ترسش غلبه كرد و صبح جمعه خودش را به شركت رساند ،سعي كرده بود ظاهرش از هميشه نامرتب تر باشد ،حتي ان آرايش هر روزه را انجام نداده بود،به خودش عطر هميشگي اش را هم نزده بود .
وقتي به جلو در رسيد زنگ زد ،ولي جوابي نشنيد ، چندين بار هم در زد ولي كسي در را باز نكرد .با ترس دستگيره را گرفت ولي هنوز مردد بود در را باز كند يا نه؟!در را باز كرد و وارد شد .در راهرو وسط ميز منشي با متعلقاتش بود .اتاق رييس در راهرو سمت راست بود ،به طرف راهرو رفت ،هيچ صدايي نمي آمد ،اسم رييس را صدا زد .
-آقاي.و دوباره -آقاي ....
ولي هيچ صدايي نشنيد...
وارد اتاق رييس شد ،در نيمه باز بود ،رييس روي صندلي چرخان پشت ميزش نشسته بو طوري كه پشتش به اوبود،انگاري به خواب عميقي فرو رفته بود ،جلوتر رفت و سلام كرد ،ولي صدايي نشنيد ،نزديكتر شد ،ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود ،نزديكش رفت احساس كرد كه رييس نفس نميكشد ترسيد و جيغي كشيد ،رييس سرش بر ميز افتاد و تكان نميخورد .مانده بود چكار كند ؟برود يا بماند ،سعي كرد بر ترسش غلبه كند با دستانش سر رييس را بلند كرد ،ديگر مطمئن شده بود كه او مرده است،از ترس گريه اش گرفته بود . ناگهان متوجه تكه كاغذي روي ميز و زير سررييس شد ، آن را برداشت و شروع به خواندنش كرد:
دخترم سلام !
اگربه خودت جرئت داده باشي و وعده امروز را بي پاسخ نگذاشته باشي اولين نفري هستي كه اين نامه را ميخواني و مطمئننا ديگر مرا زنده نميبيني ،به خاطر آنهمه رنجي كه به تو و مادرت دادم شرمسارم ،آرزويم پيدا كردن شماها بود كه با امدنت به اين شركت برآورده شد،من زندگيم را كرده ام حالا نوبت شماست،همه زندگيم متعلق به شماست.
.بدرود-پدرتمشترك فيد داستان پاره شويد
برچسبها:
داستان پاره
سهشنبه ۲۴ مهٔ ۲۰۱۱
خون و گلاب!
از كنارم كه رد شد بوي خوش گلاب مستم كرد ،انگاري نيرويي مرا به سمتش هل داد ،اين بود كه برگشتم و عصا زنان به سمتش رفنم ،سرعتم را بيشتر و بيشتر كردم .به دنبال بو به راه افتادم ،مثل سگي كه به دنبال بو ميرود و به هيچ چيز توجه نميكند !سعي ميكردم بو را از دست ندهم ،نميخواستم مستيم از بين برود.حس ميكردم نزديك و نزديكتر ميشوم ،خوشحال بودم و مست.بالاخره رسيدم !بو همانجا بود ،نشستم ،دماغم را به سمت بو كشيدم ،پايين و پايينتر ،خودم را خم كردم احساس كردم نوك دماغم به زمين خورد ،كف دستانم را بر روي زمين پخش كردم و مانند يك ديوانه بو كشيدم و بو كشيدم !داشتم صداي مردمي كه از كنارم رد ميشدند را ميشنديم.
-بيچاره ديوونه شده!،-خدا شفاش بده ،مثل اينكه هم كوره و هم ديوونه!
ناگهان سوزشي در كف دستم حس كردم ،دستم را بلند كردم ،خيس بود ،بو كشيدم ،بوي خون ميداد!
تازه متوجه خرده شيشه هايي شدم كه در كف دستم فرو رفته بود !
بوي خون بود وگلاب !
-بيچاره ديوونه شده!،-خدا شفاش بده ،مثل اينكه هم كوره و هم ديوونه!
ناگهان سوزشي در كف دستم حس كردم ،دستم را بلند كردم ،خيس بود ،بو كشيدم ،بوي خون ميداد!
تازه متوجه خرده شيشه هايي شدم كه در كف دستم فرو رفته بود !
بوي خون بود وگلاب !
برچسبها:
داستان پاره
یکشنبه ۲۲ مهٔ ۲۰۱۱
آخر خط !
دستش در دستم بود ،آرام قدم بر ميداشت مانند كسيكه روي يك قالي نو قدم ميگذارد و در حال قدم زدن حواسش هم هست كه گلهاي قالي را لگد نكند!دستانش را كمي فشار دادم ،به طرفم برگشت ،لبخندي زد و دوياره سرش را به زير انداخت .من عاشق همين لبخندهايش هستم.فكر كنم دوباره متوجه شد كه براي چه دستش را فشردم.كم كم به پايان مسير نزديكتر شديم.جاييكه هيچ وقت نميخواستم برسم.البته پايان مسير ابتدا راهمان هم بود.از همينجا شروع ميكرديم به راه افتادن ،يك روز در ميان ساعت 6 بعداز ظهر موعد قرارمان بود،البته هميشه من زودتر از او آنجا بودم ،وقتي مي آمد از دور لبخندش را ميديدم و شوقش را براي در كنارهم بودن ،همينها بود كه مرا عاشقش كرده بود ،سادگي نگاهش و آرامشي كه در وجودش بود ،مثل خوردن شربتي بود كه بايد ميخوردم تا آرام شوم.
نگاهم كرد و
گفت:خب ديگه رسيديم به آخر خط
دوباره مثل هميشه روبرويم ايستاد ، دو دستش را گرفتم و نگاهش كردم ،ميدانستم الان چه ميخواهد بگويد:
-چيه دوباره ميخواهي بگي چه زود تموم شد؟!
-آره ،چه زود تموم شد،داري ميري ؟!نميشه امشب ديرتر بري؟
-نه عزيزم ،تو كه ميدوني ساعت 8 بايد اونجا باشم و گرنه ديگه راهم نميدن.
-باشه ،برو خدا بهمراهت
و رفت ،در حاليكه من همانجا مانده بودم و داشتم به رفتنش نگاه ميكردم ،هر چند قدمي كه بر ميداشت برميگشت و نگاه ميكرد ،انگاري عادت كرده بود مطمئن شود كه من همانجا ميمانم يا نه؟!من هم عادت داشتم تا وقتيكه ميديدمش همانجا ثابت بمانم و نگاهش كنم .
دستي از پشت روي شانه ام خورد،برگشتم و نگاه كردم،مرد سفيد پوش با ليواني در دست و قرصي در دست ديگر مثل هميشه
- بيا قرصتو بخور داره دير ميشه ،هوا تاريك شده بايد برگردي به اتاقت زود باش بريم.
برچسبها:
داستان پاره
چهارشنبه ۱۸ مهٔ ۲۰۱۱
آخرين هم آغوشي!
زن زيباتر شد ،موهايش را پريشان كرد،لبانش را سرخ و قشنگترين پيراهنش را بر تن.مرد اما آرام در تختخواب !قرارشان آخرين هم آغوشي بود.هم هيجان بود و هم ترس و هم دلتنگي .پس از 10 سال،جدايي برنده بازي زندگيشان شده بودو امشب قرار آخرشان.زن نزديكتر شد خودش را در آغوش مرد رها كرد ،ولي نه تكاني بود و نه نفسي ،مرگ برنده تر بود از جدايي ،قبل از آخرين هم آغوشي!
برچسبها:
داستان پاره
سهشنبه ۱۷ مهٔ ۲۰۱۱
قلب نو !
بابا به كما رفت ، دخترك منتظر قلبي نو بود!
بابا به آسمان رفت و دخترك در حال تپيدن بود.
بابا به آسمان رفت و دخترك در حال تپيدن بود.
برچسبها:
داستان پاره
یکشنبه ۱۵ مهٔ ۲۰۱۱
دروغ!
`بهش گفته بود :من از خودم مطمئنم ،به همين سادگي به كسي دل نميبندم خيالت راحت!
اون فقط لبخندي زده بود و سكوت كرده بود.
حالا روزها ازلحظه جدايي ميگذره ،و اون ديگه يقين پيدا كرده كه دروغ گفته !
اون فقط لبخندي زده بود و سكوت كرده بود.
حالا روزها ازلحظه جدايي ميگذره ،و اون ديگه يقين پيدا كرده كه دروغ گفته !
برچسبها:
داستان پاره
شنبه ۱۴ مهٔ ۲۰۱۱
خيال كاغذي
داشت كلافه ميشد ،يكي دو ساعت به صبح نمانده بود،اگر نميتوانست فردا اولين كارش را تحويل دهد شغلش را از دست ميداد.شغلي كه عشقش بود ،"نوشتن"
دستانش را در موهايش فرو برد ،چشمانش را بست ،دوباره نفس عميقي كشيد .همه اتفاقات را دوباره مرور كرد،
آقاي فراستي با آن عينك ذره بيني اش كه خيلي شبيه معلم كلاس دومش بود ،به همان سختگيري و تحكم .پشت ميزش نشسته و در حال خط كشيدن زير كاغذي بود كه احتمالا بايد ميرفت زير چاپ آخرين شماره نشريه.
-سلام
-سلام ،بشين...خب چي نوشتي حالا؟!
-راستش اومدم بگم كه ...
-اومدي بگي كه نتونستي ،ميدونستم كوچولو ،شماها فقط ادعا داريد،دوست داريد يكشبه ره صد ساله بريد و اسمتون تو هر مجله و نشريه بياد و...
-نه ..من كه بهتون گفتم ،من عاشق نوشتنم حتي بهتون هم گفتم حاضرم پول كمتري هم بگيرم ،فقط در حدي كه بتونم قسمتي از خرج دانشجوييم در بياد ،ميدونم توقع زياديه ولي اين تنها كاريه كه در حال حاضر ميتونم از پسش بر بيام،خواهش ميكنم يك فرصت ديگه بهم بديد ،بهتون قول ميدم ...
-نه پسر جان ،همه وقتي ميان اينجا همين حرفارو ميزنن ،من نميتونم صفحه مجله را خالي بزارم بايد امروز ببرم زير چاپ ،تو هم بهتره بري سراغ يك كار ديگه ،اين فرصت را هم بهت دادم كه وجدان خودم را راحت كرده باشم وگرنه از همون اولش ميدونستم تو اينكاره نيستي..در را هم پشت سرت ببند لطفا.
-باشه ،ممنون كه به خاطر وجدانتون چنين فرصتي را بهم دادين .
هنوز چند دقيقه از رفتنش نگذشته بود كه دوباره برگشت
-سلام ،ببخشيد اقاي فراستي خواستم اين يادداشت را بهتون بدم .
-چي هست حالا؟
-بهتره خودتون بخونيد ،به آرامي به طرف ميز رفت و كاغذ تا شده اي را روي ميز گذاشت و برگشت به طرف در
-با اجازتون ،خداحافظ .
هنوز از پله ها پايين نرفته بود كه صدايي شنيد
-آقاي حسابي !آقاي حسابي
صداي فراستي بود كه او را صدا ميزد.
برگشت و به بالا نگاه كرد ،
فراستي عينك به دست تو چارچوب در ايستاده بود
-خواستم بهت بگم ميتوني از الان تو فكر يك داستان ديگه براي شماره بعدي باشي،اين يكي داستانت را هم گفتم چاپ كنند.
هوا روشن شده بود ، خودش را جمع و جور كرد و كاغذي را كه با خيالاتش توانسته بود سياه كند در جيبش گذاشت و به طرف دفتر آقاي فراستي رفت.
برچسبها:
داستان پاره
اشتراک در:
پیامها (Atom)