یکشنبه ۳۱ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

كيميايي:نسل ما افتادن بلد نيست

كيميايي: شما شعرهاي تازه رو بايد دوست داشته باشيد؟»
غريفي: «بله! من شعرهاي تازه رو خيلي دوست دارم... خلاصه از پانيفتاديم!»...
كيميايي: «نخير! شما كه اصلا نمي‌شه... يعني توان از پاافتادن رو ندارين ...»
غريفي: واقعا ... چون من جهان بيرون از خودم رو دارم و مي‌خوام درباره اين جهان بنويسم ...»
كيميايي: «بعضي‌ها از نسل ما افتادن بلد نيستن.»*

* گفتگو كيميايي و عدنان غربفي در روزنامه شرق 9مرداد90
عدنان غريفي ويكيپديا
مسعود كيميايي ويكيپديا

شنبه ۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

نماز


 باغ بود و دره چشم انداز پر مهتاب
ذاتها با سایه های خود هم اندازه
خیره در آفاق و اسرار عزیز شب
چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب
نه صدایی جز صدای رازهای شب
و آب و نرمهای نسیم و جیرجیرکها
پاسداران حریم خفتگان باغ
و صدای حیرت بیدار من من مست بودم ، مست
خاستم از جا
سوی جو رفتم ، چه می آمد
آب
یا نه ، چه می رفت ، هم زانسان که حافظ گفت ، عمر تو
با گروهی شرم و بی خویشی وضو کردم
مست بودم ، مست سرنشناس ، پا نشناس ، اما لحظه ی پاک و عزیزی بود
برگکی کندم
از نهال گردوی نزدیک
و نگاهم رفته تا بس دور
شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده
قبله ، گو هر سو که خواهی باش
با تو دارد گفت و گو شوریده ی مستی
 مستم و دانم که هستم من
ای همه هستی ز تو ، ایا تو هم هستی ؟

مهدي اخوان ثالث

يادش بخير چه دوراني بود!

بعضي وقتها خيلي چيزهاي قديمي و كهنه كه تاريخ مصرفشون گذشته برات با ارزش تر از مشابه همون چيز در نوع لوكس و جديدشه،درست  مثل مرور  خاطرات قديمي كه وقتي  برميگردي عقب و  مرورشون ميكني يك لبخند حاكي از دلخوشي و رضايت مياد روي لبات .حتي گاهي اوقات خاطره بدي رااز  يك دوست قديمي مرور ميكني كه شايد در اون زمان ازش متنفر بودي و حتي نميخواستي ريختشو ببيني ولي الان دوست داري پيداش كني بگيري تو بغلت و حسابي فشارش بدي ،و با هم بخنديد به اون خاطرات و حرفها و بگيد يادته؟....يادش بخير چه دوراني بود!

جمعه ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

اين و آن

كاش اين و آني نبود تا دوست داشتن طعم هوس نميگرفت!

پنجشنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

چشمان سياه

چشمان سياه !
تو زاده كدام بستري؟
تو حاصل چندمين  گناهي؟
تو نتيجه كدامين بوسه اي؟

چشمان سياه !
تو فرزند كدام خاكي؟
خاك خونين يا خاك سبز؟
تو از براي تعصبي يا تفكر؟

چشمان سياه!
چه نسبتي هست بين چشمان تو و روزهاي من؟!

چهارشنبه ۲۷ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

بي تو با تو


آن روز با تو بودم
 امروز بی توام
 آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
 امروز که بی توام با توام

حميد مصدق

دوشنبه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

بزم شبانه

زيباي من!
نگاه خسته ام را بر يادت پهن ميكنم ،
تا سيبهاي خوشرنگ لحظه هايت را بچيند،
آنها را يكي يكي در سبد مشبك شب ميگذارم،
و مست از بوي خوش سيب ها،
در امتداد رود تنهايي پايكوبي ميكنم،
مپندار كه تنهايم در اين بزم شبانه ،
رود مينوازد و مهتاب ميخواند!

ظاهر و باطن

دخترم
ظاهرت را آنگونه كه دوست داري نشان بده ،اما باطنت را آنگونه كه هست!

یکشنبه ۲۴ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

كودكي گمشده

مرد براي يافتن كودكي اش سالها بود كه ميگشت تا اينكه آن را در شيرخوارگاه پيدا كرد!

شنبه ۲۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

چشمك


به چشمك اين همه مژگان به هم مزن يارا!
كه اين دو فتنه به هم مي‌زنند دنيا را*


* ناشناس

پنجشنبه ۲۱ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

هم آغوشي قلم و كاغذ

كاغذه قصه  تنهايي  ميخواند
و قلم ساز جدايي را سر داده است
پسركي آنطرف تر با ذغالي سياه بر روي موزاييك هاي رنگ و رو رفته
آسمان آبي را نقش ميزند
و پرنده اي كه بال بال ميزند براي رفتن به اوج
پسرك ناتوان ازبه پرواز در آوردن پرنده
نا اميد  گوشه اي خزيده با ته مانده ذغال سياه بر دست
نگاه قلم به كاغذ سپيد گره ميخورد
و عشق خفته   دوباره بيدار ميگردد
هم آغوشي شان اوج پرواز پرنده است در ديدگان گريان پسرك
ولبخند دوباره بوسه ميزند بر لبان كودك .



شمشیر نادرها

خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود.

نادر شاه افشار

چهارشنبه ۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

رنج آفريدگار

"آنكه آفريننده و با فر است در اين جهان رنجهاي بسيار خواهد خورد."

فردوسي خردمند

سه‌شنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

شناسنامه قرمز

زن با قيافه اي حاكي از رضايت خودش را به مرد كه روي نيمكت پارك منتظر او بود رساند ،در حاليكه شناسنامه قرمز رنگي در دستش بود كنار مردنشست.
-سلام،بيا ببين و شناسنامه را به طرف مرد دراز كرد.ميدونم خيلي وقته منتظرمن هستي ولي شرمنده ،كارمون خيلي طول كشيد.ولي هر چي بود بالاخره تمام شد .
-يعني چي،تمام شد؟!
-يعني اينكه من ديگه از اين لحظه آزادهستم ،ميتونيم با همديگر زندگي جديدي را شروع كنيم ،مگر خودت قول نداده بودي كه اگر از شوهرم جدا شوم با من ازدواج ميكني؟يادت رفته؟!
-نه ،يادم نرفته ،ولي خوب ....
-چيه ؟!شايد فكر نميكردي من اين كار را انجام دهم.
مرد در حاليكه هم متعجب شده بود و هم كمي دستپاچه گفت:
-نه...نه ،ولي من ميترسم
-از چي ميترسي؟!
-از اينكه وقتي تو به اين راحتي به كسيكه سالها باهاش زندگي كردي و يك بچه هم از او داري خيانت ميكني و خيلي زود  راضي ميشوي از او طلاق بگيري ،چطور من به تو اعتماد كنم؟! شايد  فردا من قرباني باشم؟!
-زن در حاليكه متعجب شده بود و اصلا توقع چنين حرفهايي را نداشت،گفت:
-يعني ميخواهي بگويي ..
-آره ،ميخواهم بگم من نميتوانم باتو ازدواج كنم  به همان دلايلي كه بهت گفتم ،ولي اگر مايل باشي ميتوانيم مثل قبل به رابطه مون ادامه دهيم ،و بلند شد و رفت .
زن مات و مبهوت شده بود ،در دستانش شناسنامه قرمز رنگي  بود كه مهر طلاق خورده بود و در نگاهش مردي بود كه داشت دورتر و دورتر ميشد!

شنبه ۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

تو را براي خودت ميخواهم!

در اين دنيا
كه همگان تو را
براي خود ميخواهند
من غريبتر از آنم كه سخني گويم
من تو را براي خودت ميخواهم نه چيز ديگري .....

پنجشنبه ۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

يك ديالوگ ماندگار !

نون دیدم ، نون سنگک ، نون بربری ، نون لواش ، نون تافتون ... اما نون حلال ندیدم دست مردم!

* گفتگوی رضا با رافت خان در زندان (فیلم جرم ، مسعود کیمیایی)

چهارشنبه ۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

جيغ زخم!

صداي شب در جنگل سوخته طنين انداز مي شود،
و ستارگان نعشه از همنشيني مهتاب  دوباره به خواب ميروند،
سكوت با چادري به سر، دنبال هويت مردانه اش ميگردد ،
لبخند از پشت ديواري شكسته سرك ميكشد ،
‌نجابت از قعر چاه   ناله ميكند،
و گوشه اي بر روي تكه سنگي كاغذي ،صداي زخمهاي قلم شكسته بر روي كاغذ جيغ ميكشد!

سه‌شنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

زیبای من ,افسوس!

زیبای من!
بودنت را فریاد میکشیدم وطعم بو سه هایت را مابین دندانهایم مزه مزه میکردم ,دستانت نوازشگر تن خسته ام شده بود و نگاهت همرزم چشمانم بود
اما افسوس
که ناگاه شیرینی خواب به تلخی بیداری رسید!

دوشنبه ۱۱ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

پيرزن خريدار يوسف

شیخ عطار در منطق الطیر حکایت می کند: «آن گاه که یوسف علیه السلام را در سرزمین مصر برای فروش عرضه کردند، خریداران از هر سو برای تملک او روی آوردند و حاضر به پرداخت بهایی سنگین در این کار شدند (تا آنجا که عزیز مصر حاضر شد به اندازه وزن یوسف علیه السلام طلا بدهد و او را از آنِ خود سازد). در این میان، پیرزنی در حالی که چند کلاف نخ در دست داشت، برای خرید یوسف علیه السلام مشتری شد و گفت: در ازای این چند کلاف، یوسف را به من بدهید. فروشنده در حالی که خنده اش گرفته بود، به پیرزن گفت: مگر نمی بینی که دیگران برای خریدن یوسف، چه مبلغ سنگینی را پیشنهاد می کنند؟ پیرزن در جواب گفت: چرا، می دانم که به این بهای اندک یوسف را به من نمی دهند، ولی دوست داشتم من نیز از جمله خریداران یوسف علیه السلام باشم».

و به تعبير حافظ:

تو و طوبی و ما و قامت یار  فکر هر کس به قدر همت اوست

یکشنبه ۱۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

ريزدانه هاي ترديد!

صدايت آرامش هستي را چنگ زده
نگاهت زل زده به آفتاب
و پيراهنت نقاشي ذهن را مچاله كرده
گيسوانت پر از حسرت پرواز
اما
نميدانم چرا
دلت پر است از ريز دانه هاي ترديد!






شنبه ۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

دخترم گلوي صدايت را بشكاف!

دخترم!
گلوي صدايت را با تيزي قلم آنچنان بشكاف كه خونش بر ورق پاره هاي ذهنت فريادت را نفس بكشد!

پنجشنبه ۷ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

دل فروش !

از راه كه رسيد دلش را در آورد و به ديوار اتاق آويزان كرد،اين چندمين و شايد صدمين باري بود كه اين كار را ميكرد ،دلش را به كسي ميداد و پس از مدتي يا طرف مقابل پسش ميداد و يا اينكه خودش پس ميگرفت!به قول خودش ديگر شده بوديك دل فروش كامل. به اين كار عادت كرده بود ،اگر چند روزي ميگذشت ودلش روي دستش ميماند  از خودش بيخود ميشد ،درد تمام وجودش را فرا ميگرفت و احساس ميكرد دلش دارد ميپكد .
به دل آويزان روي ديوار نگاهي انداخت،ديگر اين دل نميتوانست جوابگو دل فروشي هايش باشد ،بايد فكري ميكرد ،ديگر از اين يك تيكه گوشت و خون چيزي  نمانده بود ،اگر اوضاع به همين منوال پيش ميرفت به زودي اين دل تمام ميشد و وقتي دلش تمام ميشد خودش هم تمام ميشد!
ناگهان فكري به ذهنش رسيد ،رفت و در كمدش را باز كرد . يك صندوقچه فيروزه اي رنگ  كه به شكل يك قلب ساخته شده بود و رويش از نقش و نگارهايي عجيب و غريب پر بود را برداشت و سپس باكليد كوچكي  كه به شكل  شمشير  ساخته شده بود و به گردنش آويزان بود درش را باز كرد و نتيجه يك عمر دلفروشي اش را ديد!
تصميم داشت  همه آن نتيجه ها را بدهد و يك دل سنگي بخرد ،كه ديگر هيچ وقت تمام نشود !

چهارشنبه ۶ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

دخترم فردايت را مكتوب كرده اند!

دخترم !
كودكيت  را با لبخند روز و هراس شب بازي كن.

بازيهاي كودكانه ات را براي گربه سياه حيات خانه  لبخند بزن و درخت پير كوچه را دست بگير.

آب را به بزم خواهش چشمانت دعوت كن و صداي جير جيركهاي پنهان در باغچه را براي  گوشهايت هديه ببر.

چرا كه فردايت را مكتوب كرده اند!

شعري از خسرو گلسرخي


می دانی
 پرنده را بی دلیل اعدام می کنی
 در ژرف تو
 اینه ایست
 که قفس ها را انعکاس می دهد
و دستان تو محلولی ست
 که انجماد روز را
 در حوضچه ی شب غرق می کند
 ای صمیمی
 دیگر زندگی را نمی توان
در فرو مردن یک برگ
با شکفتن یک گل
یا پریدن یک پرنده دید
ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم
ایا شود که باز درختان جوانی را
در راستای خیابان
پرورش دهیم
و صندوق های زرد پست
سنگین
ز غمنامه های زمانه نباشند ؟
در سرزمینی که عشق آهنی ست
انتظار معجزه را بعید می دانم

 باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد ؟
پرندگان
 از شاخه های خشک پرواز می کنند
 آن مرد زردپوش
 که تنها و بی وقفه گام می زند
با کوچه های ورود ممنوع
 با خانه های به اجاره داده می شود
چه خواهد کرد
سرزمینی را که دوستش می داریم ؟
 پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
 در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
 انتظار معجزه را بعید می دانم
خسرو گلسرخي

سه‌شنبه ۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

خيس دوست داشتن

خيس دوست داشتن شد پيراهن نگاهم از واژه هاي داغ خواهش لبانت!

دوشنبه ۴ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

هجرت بودنت!

در هجرت بودنت ،شعرهايم تو را تمنا ميكند و لبخند خداوند را به ياد مي آورد .نميدانم تو خدايم بودي يا خدايم تو بودي ؟!
ولي هر چه هست، من تا ابد گرفتار آن نازنين چشمانت هستم تا يكبار ديگر آتش نگاهت اين كاغذهاي يخ زده را شعله ور سازد !

شعري از بيژن نجدي

 
کسی می‌داند
شماره شناسنامه‌ی گندم چيست؟
کدامين شنبه
آن اولين بهار را زاييد؟
يک تقويم بی پاييز را
...کسی مي‌داند از کجا بايد بخرم؟
هيچ‌کس باور نمی‌کند که من پسرعموی سپيدارم
باور نمی‌کنند
که از موهايم صدای کمانچه می‌ريزد
کسی می‌داند؟
گروه خون جمعه‌ای که افتاده روی پل امروز
پل حالا
پل همين لحظه
O منفی‌ست؟
A يا B؟
يا AB؟
(بیژن نجدی)

یکشنبه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

حجم رویا یی!

با تنت حجمی رویا یی ساختم و با شعرم بر آن دمیدم حال رویای من خیس واژه های ناب نبودنت گردیده !

شنبه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

دو آستين بي دست!

آرزوي دخترك گرفتن دستان پدر بود،پدري كه هنوز چشمان دخترك  را نديده رفته بود!  و او منتظر بود.چه شبهايي كه  در حسرت نوازشهاي پدرانه  به صبح رسيده بود .چه سفره هايي كه بي نبود پدرپهن گرديده بود و چه آوازهايي  كه بي وجود او خوانده شده بود.
همه بازيهاي كودكانه اش طعم پدر داشت،همه گريه هايش سوز بي پدري را ناله ميكردند و روزهايش ملال غربت را فرياد ميزدند.
و اما حالا وقت ديدار بود .
پدر در حال برگشت  بود .پر بود از خستگي خاك و خون، لبريز از رزمهاي شبانه و فرياد خمپاره هاي آهني!
در آستانه در دخترك چشمانش را بست تا بهتر حقيقت روياهايش را بنگرد،پدر نزديك شد،نزديك و نزديكتر .دخترك وجودش را حس ميكرد ،صدايش را تماشا ميكرد و منتظر رويايي ترين لحظه بود !منتظر بود تا دستان پدر گيسوان آشفته اش را تمنا كند ،و گرماي دستانش وجود سردش را شعله ورسازد،اما رويا در توقف زمان گير كرد،دخترك منتظر دستان رويايي بود اما فقط صداي نفس هاي پدر را ميشنيد ،مردد مانده بود بين حقيقت و رويا ،نفس هايش به شماره افتاده بود و او به ناگاه صداي اشك  را شنيد ،اشك از او نبود ولي او را هم تمنا ميكرد،ترديد را به پايان رساند و چشمانش را بر حقيقت باز كرد،مرد روياهايش جلويش زانو زده بود با چشماني خيس اشك و دو آستين بي دست !

جمعه ۱ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

کلید زندگی!

مرگ را شکنجه میداد تا شاید کلید زندگی را به او برگرداند ,اما مرگ خودش مرده بود!