مقدمه
همانطوريكه كه قبلا در اينجا قول داده بودم بالاخره خواندن اولين كتاب از اين مجموعه را تمام كردم،كتاب همنوايي شبانه اركستر چوبها اثر رضا قاسمي .
البته بگويم من اهل نقد و بررسي كتاب نيستم ،خواندن كتاب را صرفا به خاطر علاقه اي كه دارم مي خوانم نه براي نقد كتاب .نقد كتاب آن هم آثار داستاني اهل خودش را مي طلبد كه نه من در اين زمينه استعدادي در خودم ميبينم و نه علاقه اي ،پس مطلبي كه در اينجا مي نويسم صرفا برداشت يكنفر آدم علاقمند به كتاب و ادبيات داستاني است و نه چيز ديگري ،به همين دليل سعي كردم مطالبي كه درباره اين كتاب نوشته شد و با نظر من تقريبا همخواني دارد نقل قول كنم و به انها لينك دهم.
من هيچ اطلاعي از تم داستان اين كتاب نداشتم ولي چون به پيشنهاد اهل كتاب و منتقدين و روزنامه نگاران توانسته بود عنوان بهترين كتاب رمان در ده سال گذشته را بگيرد خواندنش را شروع كردم.هنوز چند صفحه اي از كتاب را نخوانده بودم كه متوجه شدم با خواندن كتابي طرف هستم كه نمي شود آن را سر سري خواند ،بعضي مواقع مجبور بودم يك پاراگراف و يا يك جمله را چند بار بخوانم و كمي تفكر و تعقل را چاشني خواندن كنم كه اين خود بر لذت خواندن مي افزود ،البته شايد همگان خواندن اينگونه داستانها را نپسندند!

خلاصه داستان
راوي مردي است كه در غربت زندگي ميكند،در پانسيوني شش طبقه كه بيشتر اتفاقات در طبقه ششم كه محل سكونت راوي است ميگذرد،در هر اتاق اين پانسيون افرادي زندگي ميكنند(پروفت،بنديكتةسيد،كلانتر و زنش و ....)كه داستان در ادامه خصوصيات هر كدام و اينكه در گير چه هستند را بيان ميكند ،در اين بين داستان به گونه اي بيان ميشود كه خواننده را از يك زمان به زمان ديگر پرتاب ميكند يعني به قول امروزي ها با زدن فلاش بك و فلاش فوروارد هايي او را به زمان حال و از حال به زمانيكه راوي مرده است و در حال پاسخ دادن به دو نفر است(فاوست مورنائو و مرد سرخپوست) ميبرد كه شايد همان نكير و منكر در زبان عاميانه باشند.ترسيم زمان بدين گونه و روايت داستاني آن فضايي خيالي و انتزاعي را براي خواننده بوجود مي اورد كه هم كشش داستان را بيشتر ميكند و هم قوه خيالپردازي خواننده را تقويت ،هر كدام از شخصيتهاي موجود در قصه خصوصيت منحصر بفردي دارند كه شايد بتوان گفت همه آنها در واقع به نوعي خود راوي هستند و يا به بيان ديگر شخصيتهاي مختلف از يك آدم واحد .
نويسنده در گفتگويي خودش به اين موضوع اشاره اي هم داشته ،البته اينكه چقدر آن را جدي بيان كرده نميدانم؟!
"باور کنید راوی و پروفت و سید و بندیکت هم یکی هستند. لطفاْ کمی گوشتان را بیاورید جلوتر. تازه، همه ی اینها هم خود من هستند."(رضا قاسمي/گفتگو باسايت مدو مه )

قصه يكجورايي از درون ادمي حرف ميزند ،به نظرم همه اشيا بي جاني كه در قصه روايت ميشود (آيينه،پنجره،ميز،تخت ،راه پله چوبي و ...)همه و همه ميتواند نشانه اي باشد كه برداشت و فهم آن براي هر خواننده اي ميتواند متفاوت باشد.شايد عده اي اين رمان را در حيطه رمانهاي روانشناختي و يا عده اي آن را رمان پست مدرن طبقه بندي كنند ولي هر چه كه باشد خواندنش براي من بسيار لذت بخش و تامل برانگيز بود،اگر آثار صادق هدايت را خوانده باشيد پس از خواندن اين قصه خود بخود به ياد داستان هاي صادق هدايت بخصوص بوف كور و روايت چند گانه او از زمان و شخصيت و تشابه اين دو مي افتيد ،شايد نويسنده نا خود اگاه و يا شايد هم از روي عمد به اين وادي افتاده ،ولي به هر حال اثري خلق نموده كه قابل تحسين و در خور شايسته است.
از شنا کردن درجهت آب هیچ لذتی نمی برم!/گفتگو با رضا قاسمي
همانطوريكه كه قبلا در اينجا قول داده بودم بالاخره خواندن اولين كتاب از اين مجموعه را تمام كردم،كتاب همنوايي شبانه اركستر چوبها اثر رضا قاسمي .
البته بگويم من اهل نقد و بررسي كتاب نيستم ،خواندن كتاب را صرفا به خاطر علاقه اي كه دارم مي خوانم نه براي نقد كتاب .نقد كتاب آن هم آثار داستاني اهل خودش را مي طلبد كه نه من در اين زمينه استعدادي در خودم ميبينم و نه علاقه اي ،پس مطلبي كه در اينجا مي نويسم صرفا برداشت يكنفر آدم علاقمند به كتاب و ادبيات داستاني است و نه چيز ديگري ،به همين دليل سعي كردم مطالبي كه درباره اين كتاب نوشته شد و با نظر من تقريبا همخواني دارد نقل قول كنم و به انها لينك دهم.
من هيچ اطلاعي از تم داستان اين كتاب نداشتم ولي چون به پيشنهاد اهل كتاب و منتقدين و روزنامه نگاران توانسته بود عنوان بهترين كتاب رمان در ده سال گذشته را بگيرد خواندنش را شروع كردم.هنوز چند صفحه اي از كتاب را نخوانده بودم كه متوجه شدم با خواندن كتابي طرف هستم كه نمي شود آن را سر سري خواند ،بعضي مواقع مجبور بودم يك پاراگراف و يا يك جمله را چند بار بخوانم و كمي تفكر و تعقل را چاشني خواندن كنم كه اين خود بر لذت خواندن مي افزود ،البته شايد همگان خواندن اينگونه داستانها را نپسندند!
خلاصه داستان
راوي مردي است كه در غربت زندگي ميكند،در پانسيوني شش طبقه كه بيشتر اتفاقات در طبقه ششم كه محل سكونت راوي است ميگذرد،در هر اتاق اين پانسيون افرادي زندگي ميكنند(پروفت،بنديكتةسيد،كلانتر و زنش و ....)كه داستان در ادامه خصوصيات هر كدام و اينكه در گير چه هستند را بيان ميكند ،در اين بين داستان به گونه اي بيان ميشود كه خواننده را از يك زمان به زمان ديگر پرتاب ميكند يعني به قول امروزي ها با زدن فلاش بك و فلاش فوروارد هايي او را به زمان حال و از حال به زمانيكه راوي مرده است و در حال پاسخ دادن به دو نفر است(فاوست مورنائو و مرد سرخپوست) ميبرد كه شايد همان نكير و منكر در زبان عاميانه باشند.ترسيم زمان بدين گونه و روايت داستاني آن فضايي خيالي و انتزاعي را براي خواننده بوجود مي اورد كه هم كشش داستان را بيشتر ميكند و هم قوه خيالپردازي خواننده را تقويت ،هر كدام از شخصيتهاي موجود در قصه خصوصيت منحصر بفردي دارند كه شايد بتوان گفت همه آنها در واقع به نوعي خود راوي هستند و يا به بيان ديگر شخصيتهاي مختلف از يك آدم واحد .
نويسنده در گفتگويي خودش به اين موضوع اشاره اي هم داشته ،البته اينكه چقدر آن را جدي بيان كرده نميدانم؟!
"باور کنید راوی و پروفت و سید و بندیکت هم یکی هستند. لطفاْ کمی گوشتان را بیاورید جلوتر. تازه، همه ی اینها هم خود من هستند."(رضا قاسمي/گفتگو باسايت مدو مه )

برداشت از قصه


















